اغوش تو برای من مقدسه

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

٥روز پيش بعد ١سال و خورده اي موهامو مش كردم خيلي تغيير كردم موهامم كه كوتاه كردم تازه كاشت ناخن هم كردم حسابي تغيير كردم مهردادم راضي كردم ديگه ميام تو سالن كار ميكنم كنار دست مامانم در كل راضي ام،اينجا همه جوره شرايطمون از كرج بهتره فقط بديش اين كه تو خونه خودمون نيستيم همين يكم نظم زندگيمون بهم ريخته ولي بازم خيلي راحتيم.

پنج شنبه تولد برادر زادم بود تولد ٢سالگيش يه تولد فوق مفصل خيلي خوش گذشت جاي همگي خالي بود

ولي از شب تولد ما كمرمون گرفته و حالمون زياد خوب نيست خيلي درد دارم.

عاقا اين تولد هم تولد داداشم بود هم بچه اش چون داداشم ٢اسفند دخمل جوجمل مجملشم ٨اسفند ما هم واسه داداشم يه عطر ١٥٠توماني گرفتيم به دخملشم ١٠٠ت كادو داديم.

تاريخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 15:3 نويسنده غزاله| |


سلام به همه دوستاي گلم خوبين؟

بابت غيبت طولانيم معذرت ميخوام نت نداشتم ويلا من ادم بي معرفتي نيستم.

ديشب ساعت ١٠شب پرواز داشتيم و اومديم كرج خونه خودمون اون همه مادر شوهر دلتنگي كرد و جز زد شب كه رسيديم دويغ از يه ليوان اب بنابراين ما هر دو گرسنه سر بر بالين گذاشتيم،صبح هم كه گفت من مهموني دعوتم ناهار رو گاز هست خودتون گرم كنين بخورين اينم از مهمون نوازيشون ولي من اصلا برام مهم نيست و به دل نميگيرم به خاطر نداشتن شعور بالا كسي رو محكوم نميكنم .

عاقا وايي كه چقدر دلم برا خونمون تنگ شده بود ديشب تو رختخواب خودمون خوابيديم ولي صبح اول وقت دوتاييمون بدو بدو از خونه زديم بيرون و رفتيم دنبال كارامون چون جمعه ساعت ٦بليط برگشت داريم .

مهرداد امروز رفت كه با شركتشون بعد ١١سال كار تصفيه حساب كن كه واسه كار بريم كلا خوزستان ديگه هرچي خود خدا بخواد همون بشه ايشالله

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 17:16 نويسنده غزاله| |


ديشب رفتيم مهموني خونه دختر عمه ام يعني در اصل تولدش بود و همه جووناي فاميل رو دعوت كرد دور همي و بزن و بكوب اينقدر كه زديم و رقصيديم شب واسه برگشتن ديگه جون تو تنمون نبود عين جنازه فقط اومديم خوابيديم خدا رو شكر كه مهردادم خيلي بهش خوش گذشت و كلي كيف كرده بود،امروزم رفتيم فاتحه دايي عروس جديدمون در حد يه تسليت و اومديم بعدش دوباره رفتيم خونه اين يكي دختر عمم ناهار برنج و ماهي بعد ناهارم يه قليون توپ كشيديم و بعدشم برگشتم.

اينجا خوبه همه چيز حوب پيش ميره و ما هم راضي ايم.

تاريخ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 22:21 نويسنده غزاله| |


سلام دوست جونيا خوفين؟

دلم تنگ شده بود ولي واقعا وقت نميشد كه بيام اول كه اومديم روز اول مامانم يه شوي عروس داشت توي سالنش كه حسابي درگير اون شديم و منم جزو ١٥تا عروسي بودم كه درستم كرد كه خيلي خوشكل شده بودم و حسابي عكس گرفتم،بعد از اون ١شنبه بله برون داداشم بود مهريه عروسم به اندازه مهريه من و زن داداش اوليم شد،من كه اينقدر زدم و رقصيدم كه الان ٢روز صدام گرفته،خوب من تك خواهر دامتدم بايد يه خودي نشون ميدادم عروس از الان حساب كار دستش بياد والله،مهردادم كه جرات نميكرد حرفي بزنه فقط زير زيري نگاه ميكرد واي من كه به روي خودم نمياوردم،ديروزم كه مامانم رفت تهران ما تنها شديم بعد از رفتن مامانم مهردادم من و هلنا بچه داداشم و برد پارك وايييييييييييي نميدونين چقدر كييييف داد من از خوشحالي ديكه جيغ ميكشيدم اينقدر بازي كرديم كه نگين كسي هم تو پارك نبود ديگه حسابي شيطوني كرديم هلنا هم كلي ذوق كرده بود بعدشم ديشب واسه اولين بار من و برادرام و خانماشون و شوهرم ٦تايي با هموفتيم شام بيرون به حساب اقا داماد كه كلي بهمون خوش گذشت و گفتيم و خنديديم.

تاريخ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 14:18 نويسنده غزاله| |


امروز اخرين روزي بود كه رفتم مغازه كلي هم تميزش كردم و تحويلش دادم ،از امروزم ديگه كاراي اخريه خونه رو ميكنم كه ديگه خيالم راحت باشه داداشم و دختر عموم هم رفتن ازمايش دادن خونشون به هم خورد و شنبه بله برونشون،ديگه اينكه ما هم جمعه ساعت ٨صبح پرواز داريم واسه ابادان دعا كنيد واسمون زندگي جديدمون خوب پيش بره، ديروز رفتم پايان دوره ام رو از دكتر رژيمم گرفتم ولي موقع برگشتن زيپ پالتوم تو خيابون در رفت منم زيرش يه تاپ توري پوشيده بودم ديگه فقط يه ماشين دربست گرفتم اومدم خونه لباس عوض كردم و رفتم مغازه،

عاقا ما هميشه وقتي ميريم سفر مهرداد كليد خونه رو بر ميداره ميده به خانوادش اين دفعه نميخوام كليد رو بدم دعا كنيد پستش بحث و ناراحتي پيش نياد

تاريخ چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 14:43 نويسنده غزاله| |


گفته بودم يه تصميماتي گرفتيم كه بريم خوزستان واسه زندگي؟البته نه اينكه كلا بريم اونجا قرار مهرداد واسه كار بره اونجا تو رفت و امد باسه منم به دليل وجود خانوادم اونجا قرار شده اكثر وقتا باهاش برم و بيام قرار شده بابامينا يه پولي به ما بدن يه خونه نقلي اونجا بگيريم يه سري وسايل اوليه هم توش ميذاريم واسه زمانايي كه ميريم اونجا اخه اگه بريم اونجا خيلي از نظر درامد واسمون خوبه واقعا وضعيتمون با اينجا قابل مقايسه نيست والله اينجا هرچي زور ميزنيم اخرش كم مياريم و هيچي به هيچ امروزم ديگه مهرداد بهم گفت شروع كن ساك جمع كردن اخه قرار يه ١ماه بريم اول با خانوادم زندگي كنيم تا خونه گيرمون بياد و مستقر بشيم،خوشحالم نه از اينكه دارم ميرم كنار خانوادم چون به نبودشون عادت كردم ازاينكه قرار يه تحولي از نظر درامد تو زندگيمون ايجاد بشه.اگه خدا بحواد تا يه ٣-٤روزديگه هم ميريم.

الان كه دارم پست ميذارم يهويي برقا رفت مينويسم تا برق بياد ذخيره كنميه وقت نپره.

عاقا مااون روزا يه حلواي هويج درست كرديم كه فوق العاده شد ،امروزم واسه اولين بار فسنجون درست كردم كه قشنگ سياه شده بود و جا افتاده خودم مونده بودم كه اولين بار اينقدرم خوب شده فقط يه بند انگشت روغن روش بود يه كيك اسفناج هم درست كردم كه خراب شد نميدونم چرا ولي وقتي ديدم كيك خوب پف نكرده فهميدم كلا همه چيز رو كم ريختم و كيك خراب شده ولي با همه اينا كلي طرفدار پيدا كرد.

ديگه اينكه دارم پاسپورتم رو تمديد ميكنم قرار يه جاهايي برم كه اگه قطعي شد بعدا ميام ميگم.

الانم برم بخوابم برقا اومد.باي

تاريخ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳سـاعت 1:16 نويسنده غزاله| |


ديروز به مهرداد زنگ زدم و گفتم حالم بده و بايد برم خونه اصلا هم به رو خودم نياوردم كه تولدش وبهش تبريك هم نگفتم توي راه هم يه سري خريد واسه خونه انجام دادم و اومدم دست به كار شدم اول سالاد ماكاراني درست كردم بعد يه ژله خيلي شيك با يه پودينگ وانيلي وبعد مرغا رو ابپز كردم واسه مرغ سوخاري درست كردن و نون ها رو برش زدم و سيب زميني سرخ كردم ومرغ ها رو با قارچ و كدو ها رو سوخاري كردم والحق كه عين مرغ هاي كي اف سي بيرون شده بود و بعدش رفتم حمام و كلي به خودم رسيدم و يه بلوز و دامنم پوشيدم يه كيك ويكتوريا هم درست كردم وقتي اومد كلي ذوق زده شد و خوشحال شد و بوسم كرد و ازم تشكر كرد.

بعد شامم يه چاي دارچين و زنجبيل درست كردم با كيك خورديم و تولد بازي كرديم.

عزيزم عمري با عزت و سلامتي واست ارزو ميكنم.

تاريخ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳سـاعت 22:20 نويسنده غزاله| |


امروز از اون روزايي كن عملا من از دنده چپ از خواب بيدار شدم كلا حوصله چيزي رو ندارم حتي مشتري هم مياد زياد حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم امروزم تولد همسر جان به دليل اينكه اخر هفته قرار يه تولي فوق مفصل تو خوزستتن براش بگيريم ما امشب به يه كيك خونگي و يه شام متفاوت رضايت ميديم.تازه همين كه با اين بي حوصلگي اين كارارو هم ميخوام بكنم خودش كلي كادو هم كه براش نميخرم واس خاطر اينكه هنوز ١ماه نشده كن گوشي اپل خودمان رو ٢دستي بهش تقديم كرديم تازه اونم كادوي تولي به ما چيزي نداد.بنابراين ما هم تلافي خواهيم كرد.

تاريخ شنبه بیستم دی ۱۳۹۳سـاعت 11:52 نويسنده غزاله| |


از صبح داره يه برفي مياد كه نگين  خيلي با حال الان تو اين حوا فقط دلم يه اش رشته حسابي ميخواد .

امشب مهماني خونه دختر خاله شوهرجان دعوتيم همه ازصبح رفتن فقط منم كه هنوز تو مغازه ام و نشستم روبروي بخاري نه يه ميل اينورترنه يه ميا اونورتر قشنگ روبروش منتظرم شوهر جان بياد دنبالم و برم خونه حمام كنم و اماده بشم ،تازه ميخوام لاك بزنم پشت لبم رو بر دارم تازه خوبه ابروهامو صبح هم برداشتم و هم رنگ كردم ويلا كارم در اومده بود الانم  كه دارم پست ميذارم فوق العاده گرسنم و دارم از دست شوهر جان حرص ميخورم چرا نگذاشت من خودم ساعت ١:٣٠برم خونه.الان دارم برنامه فيتيله رو نگاه ميكنم وايي كه چقدر اين ٣تا مرتيكه مسخره ان.من فقط عمو پورنگ رودوس دارم.

پريشبا با شوهر جانمون رفته بوديم دندانپزشكي اينقدر تو مطب دكتر گفتيم و خنديديم كه همه ديگه داشتن نگامون ميكردن فكر كنينن ما نشسته بوديم تو مطب،مطبم خيلي شلوغ بعد ما داشتيم از خودمون عكس سلفي ميگرفتيم يهو گوشي شوهر خان سايلنت نبود يه صدايي داد كه من فقط سرم رو گرفتم پايين و خنديدن مهرداد كه قرمز شده بود از خجالت و خنده.تاره بعد اون بارم كلي عكس سلفي گرفتيم.

بعد از اون رفتيم تو اسانسور كه بريم پايين يه دختره از اين چسان فسانا با ما تو اسانسور بود و پيش و در ايستاده بود توي يه طبقه اسانسور ايستاد همين كه در باز شد يه بچه تو صورت اين دختر عطسه كرد اين دختره صورتش شد خيس و همينجوري نگاه ماها ميكرد منو بگي اينقدر خنديدم كه ديگه نميتونستم خودم روكنترل كنم.

تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳سـاعت 14:20 نويسنده غزاله| |


شدم عين اسن زنهاي كارمند كه از روز جمعشون نهايت استفاده رو ميكنن ديشب كه مادر شوهر مهمان داشت و تا دير وقت مهماني بوديم صبح تا بيدار شدم رو تختي موت رو در اوردم شستم لباسهاي اين ١هفته رو شستم و خونه رو تميز كردم وبعد يه كيك پرتقال از سايت عاني شف درست كردم كه خيلي خوشمزه شد پيشنهاد ميكنم حتما امتحان كنيد فقط به نظر من شكرش رو بايد يكم بيشتر بريزين .

الانم تو فكر شام درست كردن بودم كه مادر شوهر زنگ زد و گفت شام درست نكن ميريم بيرون😃اينم قيافه من بعد حرف مادر شوهر جان.

تاريخ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳سـاعت 18:34 نويسنده غزاله| |


قالب های مهدیس و حمید