اغوش تو برای من مقدسه

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

چند روز پيشا دوستم زنگ زده خوشحال كه من حامله ام اين خوشحالي در صورتي كه دوست من شوهرش ماهي ٤٠٠حقوق ميگيره و الان نزديك٢سال ازدواج كرده هنز يع تيكه لباس نتونسته واسه خودش بخره يعني نداره كه بخواد بخره،بهش ميگم تو خودت ٨هميشه گرو ١٢بچه الان تو اين وضعيت اخه؟ميگه خدا خودش ميرسونه اخه چجوري ؟من كه نميفهمم.

جديدا صبح ها از شبكه ٤سخنراني الاهي فمشه اي رو هر روز گوش ميدم و فيض ميبرم حسابي.امروز صبح از شب ساعت كوك كردم و تصميم داشتم صبح بلند بشم و صبحونه اماده كنم و كارامو بكنم ولي بازم صبح كه ساعت زنگ خورد حتي حال نداشتم مهرداد رو بيدار كنم و بازم گرفتم خوابيدم.

ديشب با اصرار من با مهرداد و مادر شوهرم رفتيم گوهردشت بعد خيلي اتفاقي رفتيم يه مغازه كه لباساي خا برسري داره اينقدر قيمتاش خوب بود كه من از بس هول شدم ٣تا دست ست و ٢تا پايين تنه تك خريدم اون ست ها فقط دستي ١٥قيمتاش و مدلاش عالي بودن.وقتي برگشتم ديدم مهرداد يه بستني وايه خودش خريده ولي تح بستني رو نيم ساعت تو دستش واسه من نگه داشته عزيزم دلم قربونش برم كه اون بستني چقدر بهم چسبيد.

تاريخ شنبه بیست و نهم آذر 1393سـاعت 13:56 نويسنده غزاله| |


٢-٣ روز به شدت بي حالم در حدي كه حتي حوصله درست كردن غذا هم ندارم الان فكر كنم ٣-٤روزي ميشه واسه صبحانه دلش شير با قعوه و عسل ميخواد ولي صبح ها جدا نميتونم بلند بشم بنده خدا هيچي هم نميگه الانم ٢هفته است كه اين خانم كه همكار ما نمياد همه كارا افتاده گردن من دلم ميخواد اون بياد و من ٢-٣روز بشينم تو خونه واسه خودم استراحت كنم جدا احساس ميكنم نياز دارم به يه استراحت توپ .

اون روزي داشتم با زن داداشم حرف ميزدم توي حرفا داشت ميگفت هلنا كارتون خيلي دوست داره منم همينجوري داشتم بهش اسم برنامه كودكاي مورد علاقم و بهش ميگفتم كه شروع كرد به خنديدن ميگم چته؟ميگه عين بچه ها فقط دنبال كارتوني اسم همه و ساعتهاي پخششون رو ميدوني قربونش برم بچه داداشم عين عمه اش عاشق عمو پورنگ و چرا رنگين كمون .

يه پيشنهاد برنامه شمال ٢-٣ روز بهمون شده كه مهرداد موافق ولي من اصلا موافق نيستم و نميرم دلم ميخواد با جمعي برم مسافرت كه باهاشون راحت باشم نه اينكه رو دربايستي داشته باشم.

عاقا امروز ديگه اوج بي حالي بنده است واسه همين امروز اعلام كردم ديگه تا بهد از ظهر نميمونم ظهر ساعت ١ميرم خونه.

تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393سـاعت 11:48 نويسنده غزاله| |


وايي اصلا اين روزا هركي به من ميرسه ميگه شيريني بده حامله ام من نميدونم اين همه زن حامله يهريي از كجا دور من جمع شدن؟

جاي دوستان خالي ديشب يه لوبيا پلوي بسيار خاص درست كردم كه خيلي مزه داد شوهركمونم ديشب يه نمور اثار سرماخوردي داشت كه ما با دادن چاي دارچين و زنجبيل و اب پرتقال و قرص از اين فاجعه پيش گيري كرديم.

ديگه اينكه مادر گرام و پدر گرامي بنده پريشب از تركيه برگشتن و كلي سوغاتي هاي خوشكل موشكل واسه ما اوردن مادر ما تا اون سر دنيا ميره اونم ماهي يه بار هر سري هم كلي سوغاتي واسه ما ميارن به قدري كه ديگه كمد و كشوهاي ما جا ندارن بعد مادر شوهر ما كرمانشاه ميره دريغ از يه تيكه روغن كرمانشاهي يا نون خرمايي دقيقا چيزايي كه ميدونن من خيلي دوست دارم،يا تا شمال ميره دريغ از يه بسته كلوچه در صورتي كه ميدونه ما عاشق كلوچه هستيم واقعا معرفت و شعور ادما چقدر با هم فرق ميكن.

تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393سـاعت 12:22 نويسنده غزاله| |


جاي دوستان خالي جمعه يه خونه تكوني حسابي كردم و يه سبزي پلو با ماهي خيلي توپ درست كردم به قدري خوب بود كه مهرداد ميگفت با هميشه فرق ميكن و ٥تا ماهي رو همه رو خورد شبش هم يه لازانيا درست كردم كه بازم ميگفت بي نظير شده خالاصه تا اينكه جمعه بعد از ظهر حسابي حوصلم شر رفت واسه همين تاكسي گرفتم و رفتم مغازه پيش شوهري بعد يكم حزف زدن با هم شوهري گفت حالا كه تا اينجا اومدي بيا بريم يه خريد كلي واسه خونه بكنيم(اخه اظراف مغازه ما چندتا فروشگاه زنجيزه اي است)منم كلي ليست نوشتم و رفتيم سمت فروشگاه عاقا همين كه ما وارد فروشگاه شديم ليست رو انداختم كنار هرچي رو كه چشم ديد خريدم هرچي رو كه خوشم اومد،هرچي شوهري ميگفت بابا جان اون ليست و از كيفت در بيار شايد چيزي جا افتاده من زير بار نميرفتم،ديگه يه عالمه خريد كرديم و توي قرعه كشي پاييزي هم شركت كرديم و اومديم مغازه تا برادر شوهرم بياد دنبالمون،،بعد اون رفتم همه رو جا به جا كردم و يه فيلم با شوهري ديديم و خوابيديم،صبح هم كه بيدار شدم مادر شوهرم نذري داشت كلي كمك اون كردم و بعدشم كه خودش ناهار ابگوشت گذاشته بود و ما رو از درست كردن ناهار معاف كرد.

بعد از ظهرشم با دوستامون رفتيم بيرون يه چرخي زديم البته دوستايي كه من زياد دوسشون ندارم مخصوصا خانم رو اخه به نظرم خيلي چش كلاس خيلي هم ادعاش ميشه منم شخصا از اصلا از اين دسته از ادما خوشم نمياد تا ديشب فهميدم خانم باردار تشريف داره ناز و اشوه اش شده رو ١٠٠٠ايييييييييييشششششش.

بعدشم رفتم از مهستان ٢تا رژ لب ويولت خيلي جيگر گرفتم كه مهرداد شرط كرد فقط تو خونه ميترنم ازشون بزنم لامصب ويولت يه قرمز داشت واقعا قرمز بود و اتشين اصلا با لبات بازي ميكرد.

عاقا اين زن دوست اصلا يه چشمي داره فاجعه من اصلا دوسش مدارم و دلم نميخواد ديگه باهاش برم بيرون

تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393سـاعت 14:31 نويسنده غزاله| |


اين روزا همه چيز اروم مني كه فكر نميكردم يه روزي بيدار شدن بشه عادت هميشگيم ولي الان شده دقيقا راس ساعت ٨بيدار ميشم و كاراي خونه ام و ميكنم و صبحونه اماده ميكنم كارامو ميكنم و از خونه با مهرداد ميزنيم بيرون از اين شرايط راضي ام چون زندگيم نظم و برنامه پيدا كرده كاهـي به اين فكر ميكنم قبلا ها چجوري از صبح تا شب تنها تو خونه ميموندم .

عاقا چند روز تمام فكر و ذكرم شده شب يلدا نميدونم ولي امسال ترجيح ميدم اون ٢تا دوست خانوادگيمون بيان خونمون و با اونا دور هم باشيم و با فاميل نباشيم ترجيحا امشب ميخوام اين مسيله رو با شوهري در ميون بذارم و ببينم چي ميگه ،چند روز پيشا اتفاقي رفتم يه ندافي كه بدم واسه كرسي مون لحاف درست كنن اخه لحاف قبلي اش كوچيك ولي يارو گفت ٥٠٠الان ٢دلم ولي احساس ميكنم فعلا نياز نيست حالا تا بعدا ،عاقا ما يه اتاق داريم كه هيچ استفاده اي ازش نميشه تقريبا مخصوص ريخت و پاشاي اضافه شده ولي از روز اول قرار بود اين اتاق سنتي بشه ولي بنا به دلايلي نشد و همه وسايلشم امادست ولي يه چيزايي كم داشت و الان دارم كاملش ميكنم و ميخوام اون اتاق رو سر و سامان بدم و قراره بريم يه جايي كه از اين عكساي قديمي ميگيرن عكس بندازيم و بذاريم توي اون اتاق مذكور اگه شد و يه لپ تاب گير اوردم عكسش رو ميذارم.

من جديدا به يه چيزي پي بردم به اينكه اقاي شوهر كلا ميلي به بچه دار شدن نداره منم از اين وضعيت راضي ام .

امروزم نوبت ارايشگاه دارم و ميخوام برم به خود رسيدن.

ديگه اينكه تا حرفاي بعدي فعلا باي

يه چيز ديگه نميدونم چرا چند شب خواب من و شوهري به هم ريخته مثلا من ديشب از ساعت ٣:٣٠ بيدار شدم و ديگه نخوابيدم تا ٧صبح

تاريخ پنجشنبه بیستم آذر 1393سـاعت 11:32 نويسنده غزاله| |


اين روزا همه چيز اروم مني كه فكر نميكردم يه روزي بيدار شدن بشه عادت هميشگيم ولي الان شده دقيقا راس ساعت ٨بيدار ميشم و كاراي خونه ام و ميكنم و صبحونه اماده ميكنم كارامو ميكنم و از خونه با مهرداد ميزنيم بيرون از اين شرايط راضي ام چون زندگيم نظم و برنامه پيدا كرده كاهـي به اين فكر ميكنم قبلا ها چجوري از صبح تا شب تنها تو خونه ميموندم .

عاقا چند روز تمام فكر و ذكرم شده شب يلدا نميدونم ولي امسال ترجيح ميدم اون ٢تا دوست خانوادگيمون بيان خونمون و با اونا دور هم باشيم و با فاميل نباشيم ترجيحا امشب ميخوام اين مسيله رو با شوهري در ميون بذارم و ببينم چي ميگه ،چند روز پيشا اتفاقي رفتم يه ندافي كه بدم واسه كرسي مون لحاف درست كنن اخه لحاف قبلي اش كوچيك ولي يارو گفت ٥٠٠الان ٢دلم ولي احساس ميكنم فعلا نياز نيست حالا تا بعدا ،عاقا ما يه اتاق داريم كه هيچ استفاده اي ازش نميشه تقريبا مخصوص ريخت و پاشاي اضافه شده ولي از روز اول قرار بود اين اتاق سنتي بشه ولي بنا به دلايلي نشد و همه وسايلشم امادست ولي يه چيزايي كم داشت و الان دارم كاملش ميكنم و ميخوام اون اتاق رو سر و سامان بدم و قراره بريم يه جايي كه از اين عكساي قديمي ميگيرن عكس بندازيم و بذاريم توي اون اتاق مذكور اگه شد و يه لپ تاب گير اوردم عكسش رو ميذارم.

من جديدا به يه چيزي پي بردم به اينكه اقاي شوهر كلا ميلي به بچه دار شدن نداره منم از اين وضعيت راضي ام .

امروزم نوبت ارايشگاه دارم و ميخوام برم به خود رسيدن.

ديگه اينكه تا حرفاي بعدي فعلا باي

يه چيز ديگه نميدونم چرا چند شب خواب من و شوهري به هم ريخته مثلا من ديشب از ساعت ٣:٣٠ بيدار شدم و ديگه نخوابيدم تا ٧صبح

تاريخ پنجشنبه بیستم آذر 1393سـاعت 11:32 نويسنده غزاله| |


 

 

 

تاريخ یکشنبه نهم آذر 1393سـاعت 21:29 نويسنده غزاله| |


اول از همه بگم يك هفته است نرفتم مغازه تازه الان به اين فكر ميكنم قبلا ها چجوري تو خونه دوام مياوردم ديگه تو خونه بودن خيلي برام سخت شده.

از ٢شنبه هفته پيش بگم كه مادر بزرگم و داييم اومده بودن تهران پيش مامانم منم ٢شنبه بعد از نوبت دكتر و خريدن شلوار اومدم خونه و اماده شدم كه مهرداد منو ببره تهران تازه همون روز داداشمم اومده بود ديگه شب رفتم خونه مامانمينا تا ٤شنبه قبل از ظهر ث برگشتم خونم و شروع كردم به تميز كاري و همه رو واسه ٥شنبه شب شام دعوت كردم تازه غير از افراد بالا كه ذكر كردم بابام و زن داداشم و بچه داداشمم اضافه شدن ديگه شروع كردم به انجام دادن كارها به دسر توپ درست كردم با قرمه سبزي و مرصع پلو با سس پرتقال و سوپ سفيد و كتلت با سالاد و سبزي و كلي چيز ديگه اصلا هيچ كس باورش نميشد اينا زيتپخت من باشه و كلي ازم تعريف كردن بعد از رفتن مهمانا ديگه جون تو تنم نبود و خوابيدم تا جمعه كه بيدار شدم دوباره شروع كردم به تميز كردن خونه و شستن وجابجاي ولي ازجمعه شب بيحالي اومد سراغم و بدن درد و گلو درد تا همين امروز كه فهميدم انفولانزا گرفتم حالا قرار شده تا فردا اگه خوب نشدم برم دكتر ولي انصافا مهرداد سنگ تمام گذاشت و حسابي بهم وسيد عين پروانه دورم بود.

عاقا دعا كنيد من خوب بشم و نخوام برم دكتر امپول بزنم اخه من گناه دارم و از امپول ميترسم

تاريخ یکشنبه نهم آذر 1393سـاعت 19:32 نويسنده غزاله| |


اصلا از صبح به قدري دپرسم كه حد نداره مرتضي خواننده مورد علاقم بود كسي كه خيلي وقتا شبامو با اهنگاش به صبح رسوندم و تو شادي و خوشحال هام صداش بهم انرژي ميداد فقط خدا ميدونه تو اين مدت چقدر براش دعا كردم ولي بنده خدا عمرش به دنيا نبود خيلي دلم ميخواست واسه مراسم خاك سپاريش برم ولي مهرداد راضي نميشه،يه قطعه اهنگ داره كه ميگه دل دنيا رو خون كردي كه اينجوري تو رفتي واقعا دلم خون شد با رفتنش.

روحش شاد و يادش گرامي.

دوستاي گلم با خوندن اين پست فاتحه و صلوات فراموش نشه بي زحمت.

مرسي

تاريخ جمعه بیست و سوم آبان 1393سـاعت 21:1 نويسنده غزاله| |


زندگي موسيقی گنجشك هاست
زندگی باغ تماشاي خداست
گر تو را نور يقين پيدا شود
مي تواند زشت هم زيبا شود
حال من، در شهر احساس گم است
حال من، عشق تمام مردم است
زنـــدگي يعني همين پروازها
صبح ها، لبخندها، آوازها
(مولانا)

تاريخ جمعه بیست و سوم آبان 1393سـاعت 15:49 نويسنده غزاله| |


قالب های مهدیس و حمید