اغوش تو برای من مقدسه

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

بي معطلي ميرم ادامه مطلب:


ادامه نوشته هام
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393سـاعت 9:45 نويسنده غزاله| |


امروز نرفتم مغازه بجاش موندم تو خونه هم به خونه رسيدم هم به خودم اقا ميخوام برم اپيلاسيون ولي لامصب موها هم اندازه نيستن مثلا موهاي دستم كامل در اومده ولي پاهام نه نميدونم اين ديگه چجورشه باز خوبه كم موي ام موهام پيدا نيستن ويلا خيلي بد ميشد الانم كه ساعت  ١١:٤٧ دقيقه شب دارم پست ميذارم غذاي فردامون خورشت كرفس تازه زيرش رو خاموش كردم ولي برنج رو تازه دارم درست ميكنم منتظرم برنج درست بشه زيرش رو خاموش كنم برم بخوابم البته مهرداد خوابه.

ديگه در اخر اينكه بر عكس ٢روز قبل امروز روحيه ام خيلي بهتره.

همتون رو دوست دارم تا پست بعدي به قول بچه داداشم:تا تا(الاهي عمه ات قربونت بره)

تاريخ شنبه نوزدهم مهر 1393سـاعت 23:49 نويسنده غزاله| |


يه وقتايي با نوشتن اروم ميشم الانم اومدم بنويسم شايد اروم بشم،


ادامه نوشته هام
تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393سـاعت 0:21 نويسنده غزاله| |


ديروز افتتاحيه مغازه مهردادينا بود به دليل پيدا نكردن فروشنده من علل حساب ميرم كه با مهرداد صحبت كردم كه خودم برم البته فقط صبح ها.٤شنبه هم عروسي پسر عموم احتمال داره بريم اهواز ،البته احتمالش خيلي كم ،عاقا اين ماذر شوهر ما دوباره داره ميره شمال دوباره اختلافات ما فكر كنم قرار شروع بشه،به خدا هر سري اينا ميرن شمال از ما صلب ارامش ميشه نسل اين شمال منقرض بشه كه من راحت بشم.ديگه اينكه اين روزا مدام دارم معد درد هاي متعدد ميگيرم.

عاقا مادر شوهر ما امروز رفته ١٨كيلو ابليمو واسه خودشون گرفته اومده به من ميگه من فردا دارم ميرم زحمت صاف كردن و تو بطري ريختنش با تو منم گفتم موقعش به مهرداد ميگم من انجام نميدم.

ودر اخر:به تمام دخترايي كه امروز دارن عروس ميشن از پشت همين تريبون تبريك ميگم و خوشبختيشون رو از خدا ميخوام.

تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393سـاعت 18:50 نويسنده غزاله| |


ساعت ٧:٣٠ بود كه رسيدم خونه خودم بعد ٢روز جدايي از خونه و زندگيم ولي اين ٢روز خيلي روزاي خوبي واسم بودن،داداشمم عمل كرد و به خوبي و خوشي تمام شد و برگشت خوزستان،عاقاً ديروز بهمون يهويي خبر دادن ٢٣عروسي پسر عموم،حالا باز خوبه لباس دارم وليًنميدونم مهرداد قبول ميكن بريم يا نه دعا كنيد قبول كنه.

من اين روزا واقعا تنهام الان ساعت ١٢:٣١ دقيقه است هنوز مهرداد خونه نيومده منم دارم كم كم ميخوابم ديگه.

تاريخ جمعه یازدهم مهر 1393سـاعت 0:32 نويسنده غزاله| |


عاقا يه خبر با حال الان مادر شوهر اومده بود پايين داشت ميگفت اره سفارش دادم برام فردا ١٠كيلو سبزي قرمه بيارن توام هستي ميارم با هم پاك كنيم و بشوريم،منم حرفي نزدم ولي من كه فردا از اول صبح بايد برم پيش داداشم به مدت ٢روز هم نيستم.

عاقا اين به تلافي اون زماني كه شوهر خان برامون كرفس مياره ولي ما به دليل اينه بلد نيستم سبزي خورد كنم ور نميدارم خودش همه رو ور ميداره ما هم كمكش ميكنيم ولي دريغ از اينكه يه بسته رو به ما بده يا اگه درست كن يه ظرف به ما بده.بله ما هم تلافي ميكنيم.

همچين عروس كينه اي هستم من.

تاريخ دوشنبه هفتم مهر 1393سـاعت 19:16 نويسنده غزاله| |


نميدونم امروز چرا اينقدر اشتهام باز شده اصلا انگار رگ سيري ندارم،فكر كنم بخاطر پ ر ي و د ي،ولي به هرحال امروز كه داشتم از باشگاه برميگشتم  وانتي ايستاده بود سبزي اورده بود اونم چه سبزي اصلا سبزياش با لبات بازي ميكرد اينقدر تميز وًتازه بودن،ديگه منم نيم كيلو سبزي خوردن خريدم و نيم كيلو سبزيً كوكو اومدم تو خونه سريع سبزيا رو پاك كردم و شستم و خورد كردم يه كوكوي مشت درست كردم انصافا تو خونه بويي راه افتاده بود كه نگو اصولا من بوي كوكو سبزي رو بيشتر از خودش دوست دارم علل خصوص اگه سبزي تازه باشه،ديگه يه كوكو سبزي خوشمزه هم بر بدن زديم بدون شوهر خان جاي همه خالي.فردا هم داداشم مياد ميرم تهران پيشش.ديگه فعلا .........!

راستي يكي از بهترين دوستام نامزد كرده جديدا بهش از همينجا تبريك ميگم(يلداي عزيزم ايشالله كه خوشبخت بشي از خدا بهترينا رو واست ميخوام)

تاريخ دوشنبه هفتم مهر 1393سـاعت 18:2 نويسنده غزاله| |


اين چند روز حسابي دستم به خونه مهمان داري بند بود ٥شنبه هم همه چيز به خوبي و خوشي پيش رفت و همه چيز عالي شده بود خصوصا اون ٢تا سيني مزه كه اي كاش ميتونستم عكسش رو بذارم يعني همه كف بر شده بودن،الانم دوباره بعد رفتن مهمونا ديگه امروز تميز كاري ها رو انجام دادم،امشبم شام خورشت باميه درست كردم .

ولي بگم از اين روزا كه صبح ها ميرم باشگاه بعدشم ميام و به كارا ميرسم و كتاب ميخونم و تا ١٠شب تنهام كه مهرداد بياد.

تازه تو اين ماه خيلي سالگرد داريم دقيقا ٢سال پيش تو اين موقع ها بود كه من و مهرداد دنبال كارامون بوديم .

تاريخ شنبه پنجم مهر 1393سـاعت 20:5 نويسنده غزاله| |


اصلا امروز كه رفتم سركار احساس كردم ادم مفيدتري هستم بعدشم اينكه از فردا دوباره ميرم باشگاه،عاقا من خيلي فكرم درگير اين مهموني اخر هفته است،نميدونم چرا ولي الكي فكردم درگير بي خود و بي جهت.

اين روزا مهرداد اكثر وقتا دنبال كار و مغازه است ولي خوبيش اين كه هر روز ناهار مياد پيشم يه ٢ساعتي هم ميمونه دوباره ميره بازم شب مياد.

كلا راضي ام،ولي دوست نداشتم مادر شوهر از دكتر رفتنم با خبر بشه.

تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393سـاعت 17:48 نويسنده غزاله| |


ميبينم كه تابستون داره ميره و جاشو ميده به پاييز،اخ كه چقدر عاشق پاييز و خش خش بارگاش و باروناي نمناك قشنگشم اصلا من توي پاييز و زمستون عاشق ميشم،دلم ميخواد زودتر زمستون بياد دوباره كرسيمون رو به راه كنم صبح ها به زور از خواب بيدار بشم برم باشگاه بعد دوباره بيام زير كرسي بخوابم بعد وقتي مهرداد از سر كار مياد دعوامون بشه واسه اون قسمت زير كرسي كه پشتي مبل داره اخرشم من دلم ميسوزه و كوتاه ميام بعد همش ميره زير كرسي هي دستور چيز ميز ميده،دلم تنگ واسه جمعه ها كه صبحانه رو روي كرسي بخوريم .اصلا زماني كه برف بياد شبا كه مهرداد از سر كار بياد بريم برف بازي اخرشم يه جدول بگيريم بياييم خونه حل كنيم و بخوابيم.

خلاصه كنم كه از امشب ساعتا ١ساعت رفتن عقب و دوباره روزا كوتاه شد ،منم فردا صبح قرار برم سالن و اولين روز كاريم رو شروع كنم.

الانم تو رختخوابم و اصلا خوابم نميبره ولي مهرداد يه ٣ساعتي هست كه خوابيده.

اخر نوشت:از ٣شنبه هم دوباره ميرم باشگاه.

اخر اخر نوشت:ديروز رفتم دكتر ٢/٥كم كردم.

اخر اخر نوشت(قول ميدم):روزي كه رفتم دكتر تغذيه به مهرداد گفتم به هيچ كس نگو حتي خانواده ها،تو اين مدتم كلي از مادر شوهر قايم كرديم اما امروز در كمال نا باوري فهميدم كه مادر شوهر در اطلاع كامل به سر ميبره خدايي اون لحظه ميخواستم سر مهرداد رو عين مرغ از تنش جدا كنم

تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393سـاعت 0:20 نويسنده غزاله| |


قالب های مهدیس و حمید