اغوش تو برای من مقدسه

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

تصميم گرفتم به مدت ١ماه امتحاني برم كار كنم ببينم ميتونم هم از پس زندگيم بر بيام هم خواسته هاي شوهرم هم كارم؟

چون واقعا از تو خونه بودن خسته شدم از اين به بعدم مهردادًميخواد عصر ها بره مغازه من ديگه از صبح تا شب واقعا ميپوسم تنهايي تو خونه.،

ديگه اينكه خاله مهرداد رو خيلي وقته قرار دعوت كنم ولي پيش نيومده تو همين روزا بايد دعوتشون كنم واسه اولين بار كه ميخوان بيان خونه من ديگه بايد سنگ تموم بذارم خودم مد نظرم اينه كه يه سوپ درست كنم با قرمه سبزي و يه دسر و يه سيني مزه.حالا ولي نميدونم ديكسر چي درست كنم كه هم خيلي شبك باشه هم خوشمزه.راهنماييم كنين.

راستي اجي يلداي عزيز نكيدونم چرا وبت اصلا واسه من باز نميشه نميتونم بران پيام بذارم.

تاريخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393سـاعت 14:34 نويسنده غزاله| |


تصميم گرفتم به مدت ١ماه امتحاني برم كار كنم ببينم ميتونم هم از پس زندگيم بر بيام هم خواسته هاي شوهرم هم كارم؟

چون واقعا از تو خونه بودن خسته شدم از اين به بعدم مهردادًميخواد عصر ها بره مغازه من ديگه از صبح تا شب واقعا ميپوسم تنهايي تو خونه.،

ديگه اينكه خاله مهرداد رو خيلي وقته قرار دعوت كنم ولي پيش نيومده تو همين روزا بايد دعوتشون كنم واسه اولين بار كه ميخوان بيان خونه من ديگه بايد سنگ تموم بذارم خودم مد نظرم اينه كه يه سوپ درست كنم با قرمه سبزي و يه دسر و يه سيني مزه.حالا ولي نميدونم ديكسر چي درست كنم كه هم خيلي شبك باشه هم خوشمزه.راهنماييم كنين.

راستي اجي يلداي عزيز نكيدونم چرا وبت اصلا واسه من باز نميشه نميتونم بران پيام بذارم.

تاريخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393سـاعت 14:34 نويسنده غزاله| |


ديروز رفتم ارايشگاه مسيول ارايشگاه پري خانم بازم وقتي منو ديد بهم پيشنهاد داد برم پيشش كار كنم خودمم از تو خونه بودن خسته شدم ولي وقتي به يه سري مسايلم فكر ميكنم زورم ميگيره برم سر كار ولي از يه لحاظم واقعا ديگه تو خونه بودن واسم زجر اور شده از يه طرف ديگه هم كاري كه ميخوام تو سالن انجام بدم يكم مضر كارم همش با مواد شيميايي  و موادش واسه ريه خطرناك،از يه لحاظم دلم نميخواد مهرداد از براورده كردن خواسته هاي من ديگه شونه خالي كن و راحت بشه و من براش بشم منبع درامد.

نميدونم واقعا نميدونم بايد چيكار كنم.

تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393سـاعت 11:55 نويسنده غزاله| |


اين روزا هيچ اتفاق خاصي پيش نمياد كه بخوام بنويسم،همه چيز اروم تازه چند روزي هست كه رفتم زير نظر دكتر تغذيه صبح ها اول وقت ميرم پياده روي بعدشم ميرم خريد واسه خونه و ميام صبحانه ميخورم كلا ريتم زندگيم عوض شده كه خودم از اين وضعيت راضي ام كلا اين روزا سرحال ترم ،شبا هم تا دير وقت ميشينيم گردو خوردن و تلوزيون ديدن،البته من فقط گردو رو فال ميكنم ولي لب نميزنم.امروزم نوبت ارايشگاه دارم.

جلو تلوزيون نوشت:اين روزا دلم ميخواد يه كيك خوشمزه درست كنم.

پي نوشت:مهردادم با يكي از همكاراش شريكي يه مغازه گرفتن و ميخوان مغازه كالاي خواب مثل رو تختي و رو بالشتي و حوله و اينجور چيزا بزنن

ايشالله كه واسشون بگيره به اميد خدا.

ديگه فعلا همه چيزا روگفتم.

تاريخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393سـاعت 15:35 نويسنده غزاله| |


اين روزا زندگي تقريبا روي همون روالي كه بايد باشه،ولي از ايت روال يه نواخت خسته شدم دلم ميخواد يه تغيير و تحولي تو زندگيم ايجاد كنم ،ديروز زنگ زدم يه چند جا واسه كلاس هاي اشپزي و دسر و اينجور حرفا كه اگه زن پسر خاله مهردادم قبول كنه با هم بريم خانم ميگفت دوره ٨ماه ٥٠٠تومان البته قسطي،همه چيزش خوب بود الا اينكه يه جورايي از من دور ولي خوب اگه قرار باشه روحيم عوض بشه ميارزه.

تازه تصميم گرفتم كه ديگه صبح ها نخوابم و با دوستم برم پياده روي.

خدايا كمكم كن يكم تغيير تو زندگيم ايجاد كنم اينقدر تو خونه نشستم ديگه حوصله بيرون رفتن از خونه رو ندارم.

تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393سـاعت 8:18 نويسنده غزاله| |


سلام دوستان خوبين؟عاقا يه مدت اوضاع زندگيم خيلي بهم ريخته ،نميدونم اخر اين به هم خوردگي چي ميشه ولي خيلي داغونم فعلا يه مدت نمينويسم.

تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393سـاعت 2:27 نويسنده غزاله| |


شنبه شب بود كه از خوزستان برگشتيم البته من اصلا دلم نميخواست كه برگردم ولي مهرداد واسه موندنم راضي نشد منم اصرار نكردماونجا هم حسابي بهمون خوش گذشت  مخصوصا پنجشنبه شب كه نوال و شوهرشم اومدن خرمشهر تا صبح دور هم بوديم و واقعا خوش گذشت ولي از روزي كه برگشتم دارم خونه رو ميسابم اخه اين ١ماه ماه رمضوني واقعا جون تميز كاري نداشتم و خونه حسابي كثيف شده و بهم ريخته،امروز اشپزخونه تمام شد فردا هم بقيه جاها تمام ميشه.

اين روزام حسابي تنهام مهرداد صبح ميره شب اخر وقت مياد و من حسابي تنهام،ولي به اين تنهايي راضي ام.

ديگه فعلا همينا.

تاريخ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393سـاعت 20:14 نويسنده غزاله| |


واسه دل خودم


ادامه نوشته هام
تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393سـاعت 10:25 نويسنده غزاله| |


بعد از كلي انتظار بالاخره فردا شب ساعت ١٠پرواز داريم واسه ابادان ،مهرداد خيلي پا فشاري كرد كه نريم ولي من زير بار نرفتم ولي اين دفعه زياد خوشحال نيستم واسه رفتن واسه اينكه داداشم اومد اينجا مهرداد نرفت پيشش و تحويلش تنگرفت اونم الان بريم نمياد ببينتش و اونم همش بايد تو خونه باشه و ميدونم غر ميزنه ولي تقصير خودش ديگه چيزي كه عوض داره گله نداره.

ولي هنوز هيچي سوغاتي نگرفتيم حتي هنوز ساك نبستم حتي هنوز ارايشگاه نرفتم ميخوام برم ارايشگاه واسه اپلاسيون ولي روزه ام  جون ندارم نميدونم چيكار كنم .

بچه ها دعا كنيد همه چيز خوب پيش بره دعا كنيد من انرژي بگيرم كه حداقل ساك جمع كنم.

تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393سـاعت 10:55 نويسنده غزاله| |


عاقا ديروز ما تو خونه بوديم شوهر خان اومد گفت افطار درست نكن ميريم بيرون منم خوشحال گفتم باشه اماده شدم مهرداد زنگ زد اژانس كه بياد بريم بيرونحالا من اماده شدم رفتم دم در هي الان اژانس مياد الان مياد ميگم زنگ بزن ببين ماشين چي شد ميگه بيا با ماشين خودمون بريم بهد دزدگير يه سمند سفيد رو زد منم يكمي ذوق كردم شركت ٢باره واسمون ماشين گرفت دستشون درد نكن.

بعدشم رفتيم طباخي شام كله پاچه خورديم جاي همه خالي،ولي نميدونم جريان اين ماشين چيه دقيقا اخه مهرداد راستش رو نميگه منم عصبي ام.

راستي ديشبم رفتم يه مانتو خريدم .

ديگه همينا .

راستي مهرداد امشبم افطار از طرف شركت دعوت بود منم تنها موندم.

تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393سـاعت 20:5 نويسنده غزاله| |


قالب های مهدیس و حمید