اغوش تو برای من مقدسه

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

امروز اخرين روزي بود كه رفتم مغازه كلي هم تميزش كردم و تحويلش دادم ،از امروزم ديگه كاراي اخريه خونه رو ميكنم كه ديگه خيالم راحت باشه داداشم و دختر عموم هم رفتن ازمايش دادن خونشون به هم خورد و شنبه بله برونشون،ديگه اينكه ما هم جمعه ساعت ٨صبح پرواز داريم واسه ابادان دعا كنيد واسمون زندگي جديدمون خوب پيش بره، ديروز رفتم پايان دوره ام رو از دكتر رژيمم گرفتم ولي موقع برگشتن زيپ پالتوم تو خيابون در رفت منم زيرش يه تاپ توري پوشيده بودم ديگه فقط يه ماشين دربست گرفتم اومدم خونه لباس عوض كردم و رفتم مغازه،

عاقا ما هميشه وقتي ميريم سفر مهرداد كليد خونه رو بر ميداره ميده به خانوادش اين دفعه نميخوام كليد رو بدم دعا كنيد پستش بحث و ناراحتي پيش نياد

تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393سـاعت 14:43 نويسنده غزاله| |


گفته بودم يه تصميماتي گرفتيم كه بريم خوزستان واسه زندگي؟البته نه اينكه كلا بريم اونجا قرار مهرداد واسه كار بره اونجا تو رفت و امد باسه منم به دليل وجود خانوادم اونجا قرار شده اكثر وقتا باهاش برم و بيام قرار شده بابامينا يه پولي به ما بدن يه خونه نقلي اونجا بگيريم يه سري وسايل اوليه هم توش ميذاريم واسه زمانايي كه ميريم اونجا اخه اگه بريم اونجا خيلي از نظر درامد واسمون خوبه واقعا وضعيتمون با اينجا قابل مقايسه نيست والله اينجا هرچي زور ميزنيم اخرش كم مياريم و هيچي به هيچ امروزم ديگه مهرداد بهم گفت شروع كن ساك جمع كردن اخه قرار يه ١ماه بريم اول با خانوادم زندگي كنيم تا خونه گيرمون بياد و مستقر بشيم،خوشحالم نه از اينكه دارم ميرم كنار خانوادم چون به نبودشون عادت كردم ازاينكه قرار يه تحولي از نظر درامد تو زندگيمون ايجاد بشه.اگه خدا بحواد تا يه ٣-٤روزديگه هم ميريم.

الان كه دارم پست ميذارم يهويي برقا رفت مينويسم تا برق بياد ذخيره كنميه وقت نپره.

عاقا مااون روزا يه حلواي هويج درست كرديم كه فوق العاده شد ،امروزم واسه اولين بار فسنجون درست كردم كه قشنگ سياه شده بود و جا افتاده خودم مونده بودم كه اولين بار اينقدرم خوب شده فقط يه بند انگشت روغن روش بود يه كيك اسفناج هم درست كردم كه خراب شد نميدونم چرا ولي وقتي ديدم كيك خوب پف نكرده فهميدم كلا همه چيز رو كم ريختم و كيك خراب شده ولي با همه اينا كلي طرفدار پيدا كرد.

ديگه اينكه دارم پاسپورتم رو تمديد ميكنم قرار يه جاهايي برم كه اگه قطعي شد بعدا ميام ميگم.

الانم برم بخوابم برقا اومد.باي

تاريخ شنبه بیست و هفتم دی 1393سـاعت 1:16 نويسنده غزاله| |


ديروز به مهرداد زنگ زدم و گفتم حالم بده و بايد برم خونه اصلا هم به رو خودم نياوردم كه تولدش وبهش تبريك هم نگفتم توي راه هم يه سري خريد واسه خونه انجام دادم و اومدم دست به كار شدم اول سالاد ماكاراني درست كردم بعد يه ژله خيلي شيك با يه پودينگ وانيلي وبعد مرغا رو ابپز كردم واسه مرغ سوخاري درست كردن و نون ها رو برش زدم و سيب زميني سرخ كردم ومرغ ها رو با قارچ و كدو ها رو سوخاري كردم والحق كه عين مرغ هاي كي اف سي بيرون شده بود و بعدش رفتم حمام و كلي به خودم رسيدم و يه بلوز و دامنم پوشيدم يه كيك ويكتوريا هم درست كردم وقتي اومد كلي ذوق زده شد و خوشحال شد و بوسم كرد و ازم تشكر كرد.

بعد شامم يه چاي دارچين و زنجبيل درست كردم با كيك خورديم و تولد بازي كرديم.

عزيزم عمري با عزت و سلامتي واست ارزو ميكنم.

تاريخ یکشنبه بیست و یکم دی 1393سـاعت 22:20 نويسنده غزاله| |


امروز از اون روزايي كن عملا من از دنده چپ از خواب بيدار شدم كلا حوصله چيزي رو ندارم حتي مشتري هم مياد زياد حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم امروزم تولد همسر جان به دليل اينكه اخر هفته قرار يه تولي فوق مفصل تو خوزستتن براش بگيريم ما امشب به يه كيك خونگي و يه شام متفاوت رضايت ميديم.تازه همين كه با اين بي حوصلگي اين كارارو هم ميخوام بكنم خودش كلي كادو هم كه براش نميخرم واس خاطر اينكه هنوز ١ماه نشده كن گوشي اپل خودمان رو ٢دستي بهش تقديم كرديم تازه اونم كادوي تولي به ما چيزي نداد.بنابراين ما هم تلافي خواهيم كرد.

تاريخ شنبه بیستم دی 1393سـاعت 11:52 نويسنده غزاله| |


از صبح داره يه برفي مياد كه نگين  خيلي با حال الان تو اين حوا فقط دلم يه اش رشته حسابي ميخواد .

امشب مهماني خونه دختر خاله شوهرجان دعوتيم همه ازصبح رفتن فقط منم كه هنوز تو مغازه ام و نشستم روبروي بخاري نه يه ميل اينورترنه يه ميا اونورتر قشنگ روبروش منتظرم شوهر جان بياد دنبالم و برم خونه حمام كنم و اماده بشم ،تازه ميخوام لاك بزنم پشت لبم رو بر دارم تازه خوبه ابروهامو صبح هم برداشتم و هم رنگ كردم ويلا كارم در اومده بود الانم  كه دارم پست ميذارم فوق العاده گرسنم و دارم از دست شوهر جان حرص ميخورم چرا نگذاشت من خودم ساعت ١:٣٠برم خونه.الان دارم برنامه فيتيله رو نگاه ميكنم وايي كه چقدر اين ٣تا مرتيكه مسخره ان.من فقط عمو پورنگ رودوس دارم.

پريشبا با شوهر جانمون رفته بوديم دندانپزشكي اينقدر تو مطب دكتر گفتيم و خنديديم كه همه ديگه داشتن نگامون ميكردن فكر كنينن ما نشسته بوديم تو مطب،مطبم خيلي شلوغ بعد ما داشتيم از خودمون عكس سلفي ميگرفتيم يهو گوشي شوهر خان سايلنت نبود يه صدايي داد كه من فقط سرم رو گرفتم پايين و خنديدن مهرداد كه قرمز شده بود از خجالت و خنده.تاره بعد اون بارم كلي عكس سلفي گرفتيم.

بعد از اون رفتيم تو اسانسور كه بريم پايين يه دختره از اين چسان فسانا با ما تو اسانسور بود و پيش و در ايستاده بود توي يه طبقه اسانسور ايستاد همين كه در باز شد يه بچه تو صورت اين دختر عطسه كرد اين دختره صورتش شد خيس و همينجوري نگاه ماها ميكرد منو بگي اينقدر خنديدم كه ديگه نميتونستم خودم روكنترل كنم.

تاريخ پنجشنبه هجدهم دی 1393سـاعت 14:20 نويسنده غزاله| |


شدم عين اسن زنهاي كارمند كه از روز جمعشون نهايت استفاده رو ميكنن ديشب كه مادر شوهر مهمان داشت و تا دير وقت مهماني بوديم صبح تا بيدار شدم رو تختي موت رو در اوردم شستم لباسهاي اين ١هفته رو شستم و خونه رو تميز كردم وبعد يه كيك پرتقال از سايت عاني شف درست كردم كه خيلي خوشمزه شد پيشنهاد ميكنم حتما امتحان كنيد فقط به نظر من شكرش رو بايد يكم بيشتر بريزين .

الانم تو فكر شام درست كردن بودم كه مادر شوهر زنگ زد و گفت شام درست نكن ميريم بيرون😃اينم قيافه من بعد حرف مادر شوهر جان.

تاريخ جمعه دوازدهم دی 1393سـاعت 18:34 نويسنده غزاله| |


هفته پيش ٢شنبه بود كه مهرداد زنگ زد گفت برو خونه ساك جمع كن فردا ميريم خوزستان منم كه از خدا حواسته همون لحظه گفتم باشه ولي بعدش نميدونم چرا گفتم نه بيخيال نريم مهردادم قبول كرد و بيخيال رفتن شديم به اون دوستامونم كه قرار بود باهاشون بريم گفتيم بيخيال رفتن بشين نميريم ،فردا صبحش ساعت ٩بود خواب بوديم كه بابام زنگ زد و گفت كجايين گفتيم خونه وقتي فهميد كه راه نيفتاديم كلي اصرار كه همين الان راه بيفتين ما هم گفتيم باشه و به اون دوستامون خبر داديم و سريع راه افتاديم رفتيم خوزستان توي اين ٢سال با هم بودن من و مهرداد اولين باري بود كه با ماشين خودمون ميرفتيم خوزستان راه زياد بود اخراش واقعا خسته شديم.ولي هر چقدر بگم بهمون خوش گذشت كم گفتم جمعه صبح هم راه افتاديم و برگشتيم.

اين يكي از واقعا خاطره انگيز ترين سفرهايي بود كه با هم رفتيم.

تاريخ جمعه دوازدهم دی 1393سـاعت 18:16 نويسنده غزاله| |


يه گاز از دماغت ميدي؟؟؟(عاشقانه هاي خرگوش و ادم برفي)

اول از همه بگم با شهامت تمام ديروز در حال درست كردن كيك بودم كه همزنم حوقع هم زدن خامه خراب شد و كيك بر روي دستمان باد كرد و دست خالي مهماني رفتيم،ولي به همه اينا شب خوبي و بود و كلي يهمون خوش گذشت دور همي،احتمال ميدم كه سال بعد شب يلدا خانه ما باشه كه ما از زيرش در خواهيم رفت.

خانواده شوهري اينقدر اومدن خونه ما و ديدن ما كلي هنرنمايي ميكنيم ديشب خونه خاله شوهري كه رفتيم ديديم كه بله هم پيش غذا درست كردن و هم  دسرهم تزيين كردن اينقدر اين حركت تابلو بود كه همسر جان ما موقع برگشتن تو ماشين به مادر گرامي فرمودند كه بعله اينقدر زن ما از اين كارا كرد تو فاميل كه دختراي فاميل دارن از زن ما ياد ميگيرن وليكن عمرا به پاي زن ما برسن.منم كه اون وسط خر كيف شده بودم و نميتونستم حرف بزنم.

ديگه خلاصه اينكه كلي خوش گذشت و دور هم بوديم.

راستي پدر جان مهربان ما كادوي شب يلدا يه گوشي اپل 6+ به ما كادو دادن و ما هم گوشي قبلي خود را به همسر تقديم نمرديم و دستشون درد نكن.

تاريخ دوشنبه یکم دی 1393سـاعت 16:15 نويسنده غزاله| |


چند روز پيشا دوستم زنگ زده خوشحال كه من حامله ام اين خوشحالي در صورتي كه دوست من شوهرش ماهي ٤٠٠حقوق ميگيره و الان نزديك٢سال ازدواج كرده هنز يع تيكه لباس نتونسته واسه خودش بخره يعني نداره كه بخواد بخره،بهش ميگم تو خودت ٨هميشه گرو ١٢بچه الان تو اين وضعيت اخه؟ميگه خدا خودش ميرسونه اخه چجوري ؟من كه نميفهمم.

جديدا صبح ها از شبكه ٤سخنراني الاهي فمشه اي رو هر روز گوش ميدم و فيض ميبرم حسابي.امروز صبح از شب ساعت كوك كردم و تصميم داشتم صبح بلند بشم و صبحونه اماده كنم و كارامو بكنم ولي بازم صبح كه ساعت زنگ خورد حتي حال نداشتم مهرداد رو بيدار كنم و بازم گرفتم خوابيدم.

ديشب با اصرار من با مهرداد و مادر شوهرم رفتيم گوهردشت بعد خيلي اتفاقي رفتيم يه مغازه كه لباساي خا برسري داره اينقدر قيمتاش خوب بود كه من از بس هول شدم ٣تا دست ست و ٢تا پايين تنه تك خريدم اون ست ها فقط دستي ١٥قيمتاش و مدلاش عالي بودن.وقتي برگشتم ديدم مهرداد يه بستني وايه خودش خريده ولي تح بستني رو نيم ساعت تو دستش واسه من نگه داشته عزيزم دلم قربونش برم كه اون بستني چقدر بهم چسبيد.

تاريخ شنبه بیست و نهم آذر 1393سـاعت 13:56 نويسنده غزاله| |


٢-٣ روز به شدت بي حالم در حدي كه حتي حوصله درست كردن غذا هم ندارم الان فكر كنم ٣-٤روزي ميشه واسه صبحانه دلش شير با قعوه و عسل ميخواد ولي صبح ها جدا نميتونم بلند بشم بنده خدا هيچي هم نميگه الانم ٢هفته است كه اين خانم كه همكار ما نمياد همه كارا افتاده گردن من دلم ميخواد اون بياد و من ٢-٣روز بشينم تو خونه واسه خودم استراحت كنم جدا احساس ميكنم نياز دارم به يه استراحت توپ .

اون روزي داشتم با زن داداشم حرف ميزدم توي حرفا داشت ميگفت هلنا كارتون خيلي دوست داره منم همينجوري داشتم بهش اسم برنامه كودكاي مورد علاقم و بهش ميگفتم كه شروع كرد به خنديدن ميگم چته؟ميگه عين بچه ها فقط دنبال كارتوني اسم همه و ساعتهاي پخششون رو ميدوني قربونش برم بچه داداشم عين عمه اش عاشق عمو پورنگ و چرا رنگين كمون .

يه پيشنهاد برنامه شمال ٢-٣ روز بهمون شده كه مهرداد موافق ولي من اصلا موافق نيستم و نميرم دلم ميخواد با جمعي برم مسافرت كه باهاشون راحت باشم نه اينكه رو دربايستي داشته باشم.

عاقا امروز ديگه اوج بي حالي بنده است واسه همين امروز اعلام كردم ديگه تا بهد از ظهر نميمونم ظهر ساعت ١ميرم خونه.

تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393سـاعت 11:48 نويسنده غزاله| |


قالب های مهدیس و حمید