اغوش تو برای من مقدسه

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

لعنت به ٥شهريور.

خدايا ممنونم از اينكه يك بار ديگه هلنا رو بهمون بخشيدي.

تاريخ شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴سـاعت 0:24 نويسنده غزاله| |


تو اين مدتي كه نيومدم عيد فطر گذشت تولدم گذشت عقد داداشم گذشت هر چند عقد داداشم رو مادر شوهرم به دهنمون زهر مار كرد ولي خوب گذشت و تمام شد و رفت يه ٣ماهي هم هست كه دارم ميرم سركار توي سالن مامانم شكر خدا راضي ام ولي يه چند وقتيه كار مهرداد يكم بهم ريخته گمرك سيستمي شده و معلوم نيست كار ما قراره چي بشه فقط از خدا ميخوام هرچي كه صلاح پيش بياد واسمون،الانم چند روزي كه بعد از ٣ماه اومدم خونه خودم خونه با خاك يكسان بود منم ٢تا كارگر گرفتم با اونا خونه رو يه تميز كاري حسابي كردم الانم توي مدتي كه اينجام ميرم سالن دوستم كار ناخن واسش انجام ميدم وقرار يه چند روز ديگه هم برگرديم خوزستان شايدم اگه فسمت بشه شنبه من و مهرداد با هم بريم شمال. اقا چقدر بد كه محيط بلاگفا اينجوري شده ديگه دوستامون نيستن ديگه كسي اپ نميكنه حتي خيلي ها هم به كل حذف شدن . راستي نگفتم اين چند روز حسابي افتادم تو نخ اشپزي و هي پشت سر هم چيزاي خوشمزه درست ميكنم. پي نوشت:يادم رفت بگم مهرداد ديروز ظهر رفت واسه خونه خريد كنه وقتي برگشت ٢تا جوجه رنكي از اين كوچيكا واسم خريد و اورد خيلي نازن،دوسشون دارم.
تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴سـاعت 21:56 نويسنده غزاله| |


میگن تو شبهای قدر اگه حق الناسی برگردنت باشه،
صدات به عرش نمیرسه...
تو رو خدا اگه حقی ازتون ضایع کردم،
حتی به اندازه یک حرف
"حلالم کنید....😔😔😔😔

امشب عجيب يه حس و حال عجيب داشتم بلند شدم وضو گرفتم و ٢ركعت نماز خوندم و كلي با خدا راز و نياز كردم الان خيلي حس سبكي و ارامش دارم خدايا شكرت.

بچه ها تو اين شباي عزيز همديگه رو از دعاي خير هم بي نصيب نذاريم.

الاهي امين.

تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴سـاعت 4:3 نويسنده غزاله| |


اول از همه بايد بگم دوستاي گلي كه هموز ميان به اين كلبه كوچيك و هنوز سر ميزنن ادرس بذارن كه برم بهشون سر بزنم دلم واسه همتون تنگ شده بود فكر بيشتر از ٢ماه شد كه بلاگفا خراب شده برد و خدا رو شكر وبلاگ من هيچيش حذف شده خدا جونم ممنونم كه از خاطراتم خودت محافظت كردي

تو اين مدت اتفاقات زيادي افتاده ما تو اين مدت به مسافرت شيراز رفتيم بعد اون رفتيم اصفهان خونه مادر بزرگم وبعد اون دسته جمعي رفتيم خريد غقد واسه زن داداش كوچيكم بعد از اونم همه برگشتن خوزستان ولي من و مهرداد رفتيم كرج يه هفته من دوره ماشت ناخنم رو تكميل كردم الانم يه ١مله تو سابن مشغول كارم و خدا رو شكر كارمم خوب .الانم كه ماه رمضان و درگير روزه گرفتن و سر و كله زدن با گرماولب شكر خدا در كل همه چيز در امن و امان اخر ماه كه ٢روز بعد عيد فطر يعني ٢٩تير عقد داداشم ايشالله كه همه چيز به خير و خوشي بگذره.

دوستاي گلم بيايين ادرس بذارين بيام بهتون سر بزنم.

تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴سـاعت 3:50 نويسنده غزاله| |


اول از همه سال نو همگي مبارك ايشالله سال خوبي داشته باشين پر از پول و سلامتي و خوشحالي عزيزانم

خدمتتون بگم كه امسال عيد رو به خاطر مشكلاتي كه داشتيم هيج جا نرفتيم بعد از عيد هم خواستيم بريم تركيه كه ديديم پاسپورت مهرداد ٤ماه اعتبار داره و نميشه قانون جديد ميگه بايد ٦-٧ماه اعتبار داشته باشه از ديشب تا حالا هم اومديم كرج خونه خودمون اي جانم كه هيج جا خونه خود ادم نميشه دلم واسه خونه عزيزم يه ذره شده بود راستي نگفتم كه الان ١هفته است ما دنبال خونه ايم تو خرمشهر كه خونه بگيريم و مستقل بشيم البته اين بر اين معني نيست كه خونه كرج رو ميبريم اونجا نه خونه كرج دست نميخوره يعني من دلم نمياد مهردادم دلش نمياد .

راستي نگفتم مهرداد واسه من عيدي يه دستبند از اين بند چرمي ها و يه گردنبند كادو خريد واسه مامانمم يه انگشتر طلا ولي به من نگفن واسه مامانش چي خريد منم روم نميشه بپرسم ولي مطمينم سيبيل مامان رو هم يه جورايي چرب كرده كه الان اقدامي نميكنه و حرفي نميزنه

اگه خدا بخواد و قسمت بشه اخر هفته شايد يه سر رفتيم شمال و برگشتيم 

تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴سـاعت 21:45 نويسنده غزاله| |


٥روز پيش بعد ١سال و خورده اي موهامو مش كردم خيلي تغيير كردم موهامم كه كوتاه كردم تازه كاشت ناخن هم كردم حسابي تغيير كردم مهردادم راضي كردم ديگه ميام تو سالن كار ميكنم كنار دست مامانم در كل راضي ام،اينجا همه جوره شرايطمون از كرج بهتره فقط بديش اين كه تو خونه خودمون نيستيم همين يكم نظم زندگيمون بهم ريخته ولي بازم خيلي راحتيم.

پنج شنبه تولد برادر زادم بود تولد ٢سالگيش يه تولد فوق مفصل خيلي خوش گذشت جاي همگي خالي بود

ولي از شب تولد ما كمرمون گرفته و حالمون زياد خوب نيست خيلي درد دارم.

عاقا اين تولد هم تولد داداشم بود هم بچه اش چون داداشم ٢اسفند دخمل جوجمل مجملشم ٨اسفند ما هم واسه داداشم يه عطر ١٥٠توماني گرفتيم به دخملشم ١٠٠ت كادو داديم.

تاريخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳سـاعت 15:3 نويسنده غزاله| |


سلام به همه دوستاي گلم خوبين؟

بابت غيبت طولانيم معذرت ميخوام نت نداشتم ويلا من ادم بي معرفتي نيستم.

ديشب ساعت ١٠شب پرواز داشتيم و اومديم كرج خونه خودمون اون همه مادر شوهر دلتنگي كرد و جز زد شب كه رسيديم دويغ از يه ليوان اب بنابراين ما هر دو گرسنه سر بر بالين گذاشتيم،صبح هم كه گفت من مهموني دعوتم ناهار رو گاز هست خودتون گرم كنين بخورين اينم از مهمون نوازيشون ولي من اصلا برام مهم نيست و به دل نميگيرم به خاطر نداشتن شعور بالا كسي رو محكوم نميكنم .

عاقا وايي كه چقدر دلم برا خونمون تنگ شده بود ديشب تو رختخواب خودمون خوابيديم ولي صبح اول وقت دوتاييمون بدو بدو از خونه زديم بيرون و رفتيم دنبال كارامون چون جمعه ساعت ٦بليط برگشت داريم .

مهرداد امروز رفت كه با شركتشون بعد ١١سال كار تصفيه حساب كن كه واسه كار بريم كلا خوزستان ديگه هرچي خود خدا بخواد همون بشه ايشالله

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 17:16 نويسنده غزاله| |


ديشب رفتيم مهموني خونه دختر عمه ام يعني در اصل تولدش بود و همه جووناي فاميل رو دعوت كرد دور همي و بزن و بكوب اينقدر كه زديم و رقصيديم شب واسه برگشتن ديگه جون تو تنمون نبود عين جنازه فقط اومديم خوابيديم خدا رو شكر كه مهردادم خيلي بهش خوش گذشت و كلي كيف كرده بود،امروزم رفتيم فاتحه دايي عروس جديدمون در حد يه تسليت و اومديم بعدش دوباره رفتيم خونه اين يكي دختر عمم ناهار برنج و ماهي بعد ناهارم يه قليون توپ كشيديم و بعدشم برگشتم.

اينجا خوبه همه چيز حوب پيش ميره و ما هم راضي ايم.

تاريخ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 22:21 نويسنده غزاله| |


سلام دوست جونيا خوفين؟

دلم تنگ شده بود ولي واقعا وقت نميشد كه بيام اول كه اومديم روز اول مامانم يه شوي عروس داشت توي سالنش كه حسابي درگير اون شديم و منم جزو ١٥تا عروسي بودم كه درستم كرد كه خيلي خوشكل شده بودم و حسابي عكس گرفتم،بعد از اون ١شنبه بله برون داداشم بود مهريه عروسم به اندازه مهريه من و زن داداش اوليم شد،من كه اينقدر زدم و رقصيدم كه الان ٢روز صدام گرفته،خوب من تك خواهر دامتدم بايد يه خودي نشون ميدادم عروس از الان حساب كار دستش بياد والله،مهردادم كه جرات نميكرد حرفي بزنه فقط زير زيري نگاه ميكرد واي من كه به روي خودم نمياوردم،ديروزم كه مامانم رفت تهران ما تنها شديم بعد از رفتن مامانم مهردادم من و هلنا بچه داداشم و برد پارك وايييييييييييي نميدونين چقدر كييييف داد من از خوشحالي ديكه جيغ ميكشيدم اينقدر بازي كرديم كه نگين كسي هم تو پارك نبود ديگه حسابي شيطوني كرديم هلنا هم كلي ذوق كرده بود بعدشم ديشب واسه اولين بار من و برادرام و خانماشون و شوهرم ٦تايي با هموفتيم شام بيرون به حساب اقا داماد كه كلي بهمون خوش گذشت و گفتيم و خنديديم.

تاريخ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 14:18 نويسنده غزاله| |


امروز اخرين روزي بود كه رفتم مغازه كلي هم تميزش كردم و تحويلش دادم ،از امروزم ديگه كاراي اخريه خونه رو ميكنم كه ديگه خيالم راحت باشه داداشم و دختر عموم هم رفتن ازمايش دادن خونشون به هم خورد و شنبه بله برونشون،ديگه اينكه ما هم جمعه ساعت ٨صبح پرواز داريم واسه ابادان دعا كنيد واسمون زندگي جديدمون خوب پيش بره، ديروز رفتم پايان دوره ام رو از دكتر رژيمم گرفتم ولي موقع برگشتن زيپ پالتوم تو خيابون در رفت منم زيرش يه تاپ توري پوشيده بودم ديگه فقط يه ماشين دربست گرفتم اومدم خونه لباس عوض كردم و رفتم مغازه،

عاقا ما هميشه وقتي ميريم سفر مهرداد كليد خونه رو بر ميداره ميده به خانوادش اين دفعه نميخوام كليد رو بدم دعا كنيد پستش بحث و ناراحتي پيش نياد

تاريخ چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳سـاعت 14:43 نويسنده غزاله| |


قالب های مهدیس و حمید